آواز دوهول از دور شنیدن خوب است
مسله قم میمونه و هیچ خبری توش نیست با اینکه پایتخته با اینکه ..
در مورد خاطرات زندگی زیبای ما و ماجراهای لاتاری



خوب ما باز هم با هم همکار شدیم . البته فعلا فقط دو روز در هفته او ن هم بعد ظهر ها
خوب مشتری هم که نداریم و میخوام تا وقت دارم جریان آشنایی مون رو بنویسم
چند روز پیش تو وبلاگ یکی از دوستان (ارتین) دیدم که مامانیش نوشته بود که یه نفر از عکسهای وبلاگ اونها سواستفاده کرده و اون هم سایت رو کلا خصوصی کرد . برای همین حرفها من هم اگه چیزی بنویسم مجبورم که کاملا سانسورش کنم چون نمیخوام مثل اونها بشم
برای همینه که اسم حودم رو نمینویسم .
خوب بریم به سال ۱۳۸۳ .
اواسط اردیبهشت یه نفر از دوستای پسر قصه ما از تهران بهش زنگ میزنه که بیا تهران برات کار دارم .
تا اون بیاد و رزومه بده و قبولش کنن میشه اوایل خرداد
از اون طرف یکی از بچه های همون واحد براش مشکلی پیش میاد که دیگه نمیتونسته بره سر کار
از قضا همون اقا به یکی از دوستاش میگه از کسی رو سراغ دارین با رشته کامپیوتر معرفی کنین و اون شخص هم که دوست برادر دختر قصه ما بوده به برادر میگه و اون هم میگه: خواهرم .. خواهرم اون دنبال کاره
همه این اتفاقا بر این اساس شد که این بچه های قصه ما در یک روز در یک واحد کاری استخدام بشن
اول خرداد ..
اون دوتا روبه روی هم مینشستن و هر کدوم سرشون تو کار خودشون بود .
هر کدوم رویاهای مشخص و زندگی مشخص ...
۲ سال و نیم گذشت و گذر زمان برای این دو چرخید و چرخید تا جایی که هر دو با هم احساس تنهایی رو تجربه کردن ...
تو یه روز سرد رمستونی در ۱۱ آذر پسری قصه ما شال و کلاه سر میکنه و میره تو پارک سر کوچه .
ساعت ۹ شبه ...
رو زمین برف نشسته و پسری با یه حس جدید و خوب (اینو خودش میگه) زنگ میزنه به دختر قصمون
پسری سعی میکنه حرف دلشو یه جوری غیر مستقیم بگه اما.....
فردا دوباره سعی میکنه که حرفهاشو بگه و این بار با SMS شروع میکنه
سلام ..
من یه پسری هستم که از ....
و اینجوری داستان مخفی زندگی اونها شکل میگیره
روزها میگذره و این احساس عمیق و عمیق تر میشه تا جایی که هز روز و لحظه رو پر میکنه
بچه های قصه ما به اردواج فکر میکنن اما به این نتیجه میرسن که اختلافات فرهنگی بهشون اجازه نمیده که بتونن با هم ازدواج کنن
با هم میشینن و فکر میکنن که اگه از ایران دور بشیم همه چیز حل میشه
دتبال وکیل برای کانادا میگردن و روز و شب فقط به این موضوع فکر میکنن
پسرک قصمون یه سفر کاری رو شروع میکنه و برای ۱ ماه از ایران دور میشه
توی همین روزها یه نامه میاد
که شما برنده لاتاری ۲۰۰۸ هستین
دخترکمون حتی جیغ نکشید هیچ احساسی نداشت تا وقتی که به پسرک زنگ زد و گفت من برنده لاتاری هستم ... و پسرک گفت : خدا ما رو دیده
و دخترکمون همونجا پای تلفن از پسری درخواست اردواج کرد تا با هم زندگیشون رو شروع کنن
۱ ما گذشت و پسری از سفر برگشت
مراسم خواستگاری در ۱ ساعت و ۲ روز بعد صیغه و ماه بعد مراسم عقد
و اینطوری داستان زیبای زندگی اونها شکل گرفت داستانی که هر لحظه و گوشش لطف و نگاه ایزد منان بود و پر از عشق
و حالا ما داریم بهترین لحظات زندگی رو با هم در گوشه ای از دنیا تجربه میکنیم
بازهم از خدای مهربون ممنونیم که همیشه با ما بوده
یادتون باشه اگه عشقتون خالصانه و پاک باشه توش پر از شیرینی میشه
دوستت دارم شوهر گلم