تبليغاتX
خاطرات ما و ماجراهای لاتاری

خاطرات ما و ماجراهای لاتاری

در مورد خاطرات زندگی زیبای ما و ماجراهای لاتاری

آواز دوهول از دور شنیدن خوب است

 آواز دوهول از دور شنیدن خوب است
 
شاید برای شما هم پیش آمده باشه که یکی از دوستان از خارجه بیاد و همه بگن وای ی خانومی با اینکه و یه کشوره خارجی ببییبین چقدر خانومه و چه محجوبه
اما همه این حرفا از دورش خوبه
اینجا با ایرانی هائی آشنا شدم که تو دنیای کوچکی که برای خودشون اینجا ساختن داران دستو پا میزنن که یا شوهر پیدا کنان یا مهم جلوه کنن
این خیلی بده ، آخه همین آدمها تا چند روز پیش تو ایران داشتن از صداقت و پاکی میگفتن و حالا
اینجا خیلی ها رو میشناسم که بده چندین سال زندگیه قشنگشون رو به دست دادگاه ها سپردن و بعد از جدائی هم تقریبا هر ۳ ماه یک بر ی دوست پسره جدید رو تجربه میکنن
تو این مدت شده که مهمونی هائی برام که توش هم ایرانی باشه هم آدمهای دیگه فکر کنم بتونین تصور کنین ، ایرانیها با موهای رنگو مش و درست شده آرایش های زیاد و لباسهایی...........
اما از اونطرف خارجیها شلوار جین و ی بلوز و ساده
اون مغست که باید گفت که ایرانم کو
جالبه که اینو بگم ینجائی که ماهستیم به قوله علی
 مسله قم میمونه و هیچ خبری توش نیست با اینکه پایتخته با اینکه ..
اما وقتی وارده زندگی ایرانی ها میشین
طرف دخترش شده .... و مادر با افتخار تعریف  و تمجید میکنه
و زندگی به این صورت و آزادی رو یکی از افتخاراته این سالهاش میدونه
واقعن عجیب هستن
اما البته بعصی ها هم هنوز ارکانه خونه و خونواده رو حفظ کردن
با اقوام بودن و درست زندگی کردن و دوست داران
هر روز زندگی رو مثله دستمال عوض نمیکنن و به بچه هاشون راهه درست زندگی کردن رو میشناسون
و لبته همچنان هم که میدنانید ایرانی ها فضول هستن 
اگه اینجا ی قلوپ آب بخوری همه فکو فامیل تو ایران حتمن  میدونن 
و یا اینکه برای پوز هم که شوده بچه بیچاره رو تنها میفرستن اینجا حتی اگه،،،،، 
که مامان جون تو ایران کم نیاره و بگه دخترم رفته امریکا
نمیدونم ، نمیتونم بفهمم چرااا
آخه .. و ون بچه هم که ماشاله
دیگه زده به سیم آخر و .... دیگه نه مخدویتی  نه بزرگتری و و نه .... 
اما باز هم خدا جونم خدای خوب و مهربونه من و علی کمکمون کن تا ما راهمون رو گم نکنیم ما ارزشهامون رو زیر پا نزاریم 
کمک کن تا افتخار کنیم که ایرانی هستیم مسلمان هستیم و  انسانیم
اینکه بتونیم عشق رو خوب بشناسیم با بهش احترام بزاریم
خدا جونم ممنونم ، دوستت دارم
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 19:29  توسط من و همسر عزیزم 

لحظاته زیبای ما

 
سال نو مبارک
 
 
امدم که بنویسم 
دلم برای وبلوگا، تنگ شده بوده 
خودم هم داشتم کم کم فراموشش میکردم 
امسلا دومین سالی که برای اید و نوروز ایران نیستیم ، خیلی دلتامگام 
دل تنگم برای همه لحظه ها
برای مامان و بابا
khahar و داداشی
الان هم که همت کردم، و دارم مینویسم به لطفه گوگل که کمک کرده که فارسیtype کنم ، میدونم که کلی اشتباه داره اما به بزرگی خودتون ببخشید
ok
تا اینجا داشته باشین که همه چیز خوبه ، ما هر ۲ سلامت هستیم و به لطفه خدا جونم زندگیمون میگذاره
من تونستم ی کره خوب در زمینه رشتم پیدا کنم با ی حقوقه خوب
علی هم که شده مدیر
تونستیم دوستای خوبه زیادی پیدا کنیم
برای خودمون ماشین خریدیم با دوباره به صورت جدی کالج رو شورو کردیم
و هر ۲ شدیدن سر گرمییم
اما اما هنوز از یاد اینه عزیز و خدا غافل نیستیم
این چند وقته که میخواستم بنویسم ی علامه حرف تو دلم بود از اونهائی که میان اینجا و ۲ روزه همه چیز و فراموش میکنم .
اونهائی که بدان اینجا رو به همه چیز ترجیح میدن
انهائی که ...
بگذریم
خدا رو شکر اینجا یر دوستای خوب پیدا کردیم که از برگه گل لطیف ترند
و حسابی جای پدر مادر رو برامون پر  کردن
دوستشون داریم حسابی
آخیش چه حالی میده اینجوری تایپ کردن دسته گوگل دارد نکونه
hatmn امتحانش کونین
ok  زود برمیگردم ، حالا دیگه راحت شودم ، البته با اینکه اشتباه زیاد داره اما خوبه
دوستتون دارم
خدا جونم برای تمامه لحاظاته زیبا مممنونم 
فلان.
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 4:52  توسط من و همسر عزیزم  | 

ما چگونه ما شدیم !!!!

الان که دارم این پستو مینویسم سر کار هستم یعنی هستیم و علی روبه روی منه

خوب ما باز هم با هم همکار شدیم . البته فعلا فقط دو روز در هفته او ن هم بعد ظهر ها

خوب مشتری هم که نداریم و میخوام تا وقت دارم جریان آشنایی مون رو بنویسم

چند روز پیش تو وبلاگ یکی از دوستان (ارتین) دیدم که مامانیش نوشته بود که یه نفر از عکسهای وبلاگ اونها سواستفاده کرده و اون هم سایت رو کلا خصوصی کرد . برای همین حرفها من هم اگه چیزی بنویسم مجبورم که کاملا سانسورش کنم چون نمیخوام مثل اونها بشم

برای همینه که اسم حودم رو نمینویسم .

خوب بریم به سال ۱۳۸۳ .

اواسط اردیبهشت یه نفر از دوستای پسر قصه ما  از تهران بهش زنگ میزنه که بیا تهران برات کار دارم .

تا اون بیاد و رزومه بده و قبولش کنن میشه اوایل خرداد

از اون طرف یکی از بچه های همون واحد براش مشکلی پیش میاد که دیگه نمیتونسته بره سر کار

از قضا همون اقا به یکی از دوستاش میگه از کسی رو سراغ دارین با رشته کامپیوتر معرفی کنین و اون شخص هم که دوست برادر دختر قصه ما بوده به برادر میگه و اون هم میگه: خواهرم .. خواهرم اون دنبال کاره

همه این اتفاقا بر این اساس شد که این بچه های قصه ما در یک روز در یک واحد کاری استخدام بشن

اول خرداد ..

اون دوتا روبه روی هم مینشستن و هر کدوم سرشون تو کار خودشون بود .

هر کدوم رویاهای مشخص و زندگی مشخص ...

۲ سال و نیم گذشت و گذر زمان برای این دو چرخید و چرخید تا جایی که هر دو با هم احساس تنهایی رو تجربه کردن ...

تو یه روز سرد رمستونی در ۱۱ آذر  پسری قصه ما شال و کلاه سر میکنه و میره تو پارک سر کوچه .

ساعت ۹ شبه ...

رو زمین برف نشسته و پسری با یه حس جدید و خوب (اینو خودش میگه) زنگ میزنه به دختر قصمون

پسری سعی میکنه حرف دلشو یه جوری غیر مستقیم بگه اما.....

فردا دوباره سعی میکنه که حرفهاشو بگه و این بار با SMS شروع میکنه

سلام ..

من یه پسری هستم که از ....

و اینجوری داستان مخفی زندگی اونها شکل میگیره

روزها میگذره و این احساس عمیق و عمیق تر میشه تا جایی که هز روز و لحظه رو پر میکنه

بچه های قصه ما به اردواج فکر میکنن اما به این نتیجه میرسن که اختلافات فرهنگی بهشون اجازه نمیده که بتونن با هم ازدواج کنن

با هم میشینن و فکر میکنن که اگه از ایران دور بشیم همه چیز حل میشه

دتبال وکیل برای کانادا میگردن و روز و شب فقط به این موضوع فکر میکنن

پسرک قصمون یه سفر کاری رو شروع میکنه و برای ۱ ماه از ایران دور میشه

توی همین روزها یه نامه میاد

که شما برنده لاتاری ۲۰۰۸ هستین

دخترکمون حتی جیغ نکشید هیچ احساسی نداشت تا وقتی که به پسرک زنگ زد و گفت من برنده لاتاری هستم ... و پسرک گفت : خدا ما رو دیده

و دخترکمون همونجا پای تلفن از پسری درخواست اردواج کرد تا با هم زندگیشون رو شروع کنن

۱ ما گذشت و پسری از سفر برگشت

مراسم خواستگاری در ۱ ساعت و ۲ روز بعد صیغه و ماه بعد مراسم عقد

و اینطوری داستان زیبای زندگی اونها شکل گرفت داستانی که هر لحظه و گوشش لطف و نگاه ایزد منان بود و پر از عشق

و حالا ما داریم بهترین لحظات زندگی رو با هم در گوشه ای از دنیا تجربه میکنیم

بازهم از خدای مهربون ممنونیم که همیشه با ما بوده

یادتون باشه اگه عشقتون خالصانه و پاک باشه توش پر از شیرینی میشه

دوستت دارم شوهر گلم

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 3:13  توسط من و همسر عزیزم  |